تبليغاتX
نوری در حجاب
عارفانه و مجازی

سیه ام پشت نور می گردم
پی چشم حضور می گردم
لیک گویند خلق چهره پسند
که پی روی حور می گردم
جلوه تا یار می کند برخم
غرق موج سرور می گردم
ولی افسرده است خاطر دل
که من از دوست دور می گردم
زنده تا  می شوند مرده دلان
گرد اهل قبور می گردم
من به برگ کتابی می مانم
که به دست مرور می گردم
تا به تمکین او کنم عا دت
باز تنها صبور می گردم

۱:۲۲ روز دوشنبه۶ عقرب ۱۳۸۷ دفتر کار دارالامان کابل

+ نوشته شده در  4 Nov 2008ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط محمد داود " تنها "  | 

 

من آن رندم که بی پروا زحق اسرار می گویم
ترا از آشنایی دلبر و  دلدار می گویم
بدل دارم امید آنکه تا چشمک زنی سویم
به ظاهر در هوای توبه استغفار می گویم


۹:۴۱ روز سه شنبه ۱۶ میزان ۱۳۸۷ دفتر کار دارالامان کابل

+ نوشته شده در  7 Oct 2008ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط محمد داود " تنها "  | 

ای که از بوی دهان تو وفا می آید
ای که از طرز نگاه تو حیا می آید
تو به ترتیب و طریقی به خدا ناله بکن
ز خدا نیز به گوش تو صدا می آید


۸:۵۸ روز سه شنبه ۱۶ میزان ۱۳۸۷ دفتر کار دار الامان کابل

+ نوشته شده در  7 Oct 2008ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط محمد داود " تنها "  | 

امشب شب عید عاشقان خواهد بود
گر لطف خدا شود چنان خواهد بود
ساقی اگر از سخا به من جلوه کند
کار دو جهان خنده کنان خواهد بود
غفران شب بیست و نه به ماه رمضان
لیکن به نصیب عاصیان خواهد بود؟
گر اُجرت روزه ام ببخشند ز غیب
این اَجر بزرگ و رایگان خواهد بود
این طاعت اگر قبول یزدان نشود
در قسمت من چه بهره زان خواهد بود
از سوی خدا پیامی روشن نرسید
تا روزهء دیگری زمان خواهد بود؟
از فرصت یک نفس همین پرسیدم
فردا به من و تو این امان خواهد بود؟
گفتا چه رسد ترا به جز بخت سیه
محروم لقا چه ات گمان خواهد بود؟
در زیر زمین بهست که آرام کنی
تقدیر تو از ازل زیان خواهد بود
"تنها" به تکلف از سخن آمده یی
مثقال عمل به از بیان خواهد بود
۴ عصر ۲۸ رمضان ۱۳۸۷ دفتر - دارالامان -کابل

+ نوشته شده در  4 Oct 2008ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط محمد داود " تنها "  | 

آشنا مردم ز درد ات دیگرم غمخوار کیست
جز تو ام مرحم گذار این دل افگار کیست
جز
 من مستت خراب دیدۀ خمار کیست
غیر
 عشاقت کباب جلوۀ دیدار کیست

نور
می جویم  بفرما صاحب انوار کیست

دیده در شوق لقایت غرق گریان کرده ام
سینه در
 سوز  فراقت باز سوزان کرده ام
در
  تو  تا خود گم کنم دل را پریشان کرده ام
رقص بسمل دارم
  و  سعی  فراوان کرده ام

تا
به قربان تو  گردم  جز تو ام دلدار کیست

قامت نامت الف تاب و قرارم برده یی
پیش خود  از خود
 برونم  شرمسارم برده یی
با
  غمت رنگ تراوت از بهارم برده یی
عاجزی
  بخشیده از من اختیارم برده یی

باز
  فرما جلوه یی بنگر درون تار کیست

باز
 می آیم به سویت باز با امکان  شب
باز
  می  پیچد  دو  دستم  باز در دامان  شب
باز
  می خواهم نگاهی  باز  تا پایان شب
بنده
 را  باری نظر کن باز ای سلطان شب

جز من
  وصلت  تقاضا  دیگری  بیدار  کیست

در
 هوایت دل فگندن  نیست غیر کار تو
نیست شوقم جز
 شنیدن از لب اظهار تو
جان
 به دیدار  تو  دادن  نیست  جز  اسرار  تو
من
 هم  از جانم  به تنگم  می کنم اقرار  تو

جز
  رخ صاحب تمنا لایق دیدار کیست

جز دل واصل
 به نور  ات  محرم اسرار کیست
غیر
 رند دیده رویت آدم هشیار کیست
مثل
 خود  هرگز نه گویم بندۀ بادار کیست
لیک جز من در
 بلایت با  فراقت یار کیست

ششجهت سوزیده " تنها "مثل او در نار کیست

۶:۱۵ شام ۳۰ حمل ۱۳۷۲ سابقه ده بوری - کابل

+ نوشته شده در  11 Sep 2008ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط محمد داود " تنها "  | 

 

بدل توفیق حق تا از در اسرار داخل شد
جهان آرزو از دیدن رخسار کامل شد
لقب تنها گزیدم عیش تنهایی طلب کردم
مرا این موهبت از جلوۀ دلدار حاصل شد

۱۲:۱۳ روز سه شنبه ۱۹ سنبله ۱۳۸۷ دفتر کار دارالامان کابل

+ نوشته شده در  9 Sep 2008ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط محمد داود " تنها "  | 

 

تو بازی با دل بیمار کردی
به مرگت قلب من افگار کردی
تو در خاک لحد آرام گشتی
مرا مأیوس وصل یار کرد


۱۰:۴۳ روز سه شنبه ۱۹ سنبله ۱۳۸۷ دفتر کار دارالامان کابل

+ نوشته شده در  9 Sep 2008ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط محمد داود " تنها "  | 

 

ای شکوه شرم کن که گرفتار خجلتم
من لب خموش حیرت اظهار خجلتم
بی رنگی ام گرفته ز سر تا به پا به بر
همچون عرق به جبهه نمودار خجلتم


۳:۳۳ روز شنبه ۶ رمضان المبارک ۱۶ سنبله ۱۳۸۷ دفترکار- دارالامان کابل

+ نوشته شده در  6 Sep 2008ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط محمد داود " تنها "  | 

من شوق غیر روی تو ای جان نمی کنم
دل غرق فکر روضۀ رضوان نمی کنم
موی تو می کشد ز تعلق پسندی ام
دیگر هوای زلف پریشان نمی کنم
زاهد رفیق مذهب سالک نمی شود
من هم به غیر اهل تو احسان نمی کنم
اسلام پسند چشم تو گردیده از ازل
غیر لباس کیش تو بر جان نمی کنم
چون یار خود زقوم عرب بر گزیده ام
من ترک عشق حُسن مسلمان نمی کنم
حسن خدا به دیدۀ من نقش بسته است
" تنها " نظر به چهرۀ خوبان نمی کنم

نماز صبح چهارشنبه ۱۴سنبله ۱۳۸۷ - خانه دارالامان کابل

+ نوشته شده در  4 Sep 2008ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط محمد داود " تنها "  | 

روز شد جلوه نمودی که ز شب بگذشتم
و ز مستی نگاهت ز طرب بگذشتم
دست من گیر به دستی نه به دستی دگری
که به شوق تو ز اقلیم سبب بگذشتم
تا غلام در پیر تو شدم از سر عشق
زحصول هنر و فخر نسب بگذشتم
عفو کن چون به ادبگاه حضور نگه ات
گاه گاهی ز جنون من ز ادب بگذشتم
طلبم نیست اگر وفق رضای نظرت
ز تقاضای طلبگار و طلب بگذشتم
هرکه از قید طریقت نتوانست گذشت
و من از لطف رخ یار عرب بگذشتم
تاکه مستوجب دیدار تو
" تنهای "  تو شد
من از آزار نظر های غضب بگذشتم

۵ عصر جمعه ۱ سنبله ۱۳۸۷ - منزل- دارالامان -کابل

 

+ نوشته شده در  25 Aug 2008ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط محمد داود " تنها "  |