گم گشته ای ز دیده ترا از کجا کنم
دل به می تپد به سینه دوا از کجا کنم
موی سیه به عذر و خجالت سپید شد
زین بیشتر مقام حیا از کجا کنم
از صد هزار جرم و گنه باز گشته ام
افزون برین ثبوت وفا از کجا کنم
یک کنج لب به خنده ترا بنده صدهزار
گر میروی ز بنده خدا از کجا کنم
" تنها" چو ناله ترک سکون کن به سوی حق
غیر تو من نوای رسا از کجا کنم
۸:۱۷ روز پنجشنبه ۲۴ اسد مسیر راه دفتر دارالامان کابل
در نیمۀ شب نالۀ عریان مزه دارد
در وقت سحر دیدۀ گریان مزه دارد
قصد نظر کشته پسند تو به من گفت
در سینه کباب دل بریان مزه دارد
بر جلوۀ تمکین تو ایراد ندارم
با حسن نکو ناز فراوان مزه دارد
دل درد تو دارد و در اندیشۀ این است
یک بوسه زلب شیوۀ درمان مزه دارد
افسرده ام از شدت سرمای مصیبت
آغوش تو در فصل زمستان مزه دارد
معنی به تو و واژه به معشوقه پسندی
اين طور فريب همه رندان مزه دارد
خندیده حساب غم دوران نگرفتم
در فکر وصال تو که هجران مزه دارد
خیر است اگر خیلی پریشانی گزیدم
یک لمحه نگاه رخ خوبان مزه دارد
از انجمن هرکه گریزم به طریقی
دریافتن بزم فقیران مزه دارد
کم نیست کرم بهر ملاقات غلامی
ای شه نظر چشم نمایان مزه دارد
با چهرۀ رسوا ، یخن کنده و چرکین
در راه تو هم حال پریشان مزه دارد
تنها که محیطی ز گنه کرده فراهم
دیدار تو در ملک شبستان مزه دارد
ساعت یک شب ۲۱ / اسد ۱۳۸۷ منزل دارالامان کابل
بگو ای حسن اعجازی به من با جلوه پردازی
که تا شوق نظر بازی چرا خود را نمی سازی
و من با ناله اندازی بگویم پاک و ایجازی
من و چشم لقای تو ، تو و اسرار دل بازی
۹:۵۲ / ۲۲ اسد ۱۳۸۷ /دفترکار /دارالامان/ کابل
بگو ای دوست در گنجینه ات بهرم چه ها داری
که تنها را ز کوی او به کوی خود صدا داری
تو خود در مانده دردي تسلاي چه را داري
درون خويش در آ ! در دلت آيا تو جا داري ؟
۱۱ روز چهارشنبه۱۶ اسد ۱۳۸۷ دفتر کار دارالامان کابل
من دلی چون تحفۀ اقبال دارم در بغل
شیشه سان آئینه احوال دارم در بغل
وقتی می خواهم ترا هردم به آغوش طلب
عالمی از ناز استقبال دارم در بغل
۱۱:۳۰ روز جمعه ۱۸ اسد ۱۳۸۷مسیر تایمنی کابل
پی یک جلوه دیدارت به غم دل مبتلا دارم
طلبگار تو ام شاها بدرگاهت دعا دارم
یک عالم دور می بینم دل بیگانه از الفت
تمنای نوازش را ز دست آشنا دارم
زدست آزمایش کرده ام یکسر جنون پیدا
رۀ سخت ترا طی کرده ام فکر فنا دارم
فنای جلوه ات دانم شدن عمر بقا دارد
هوای وصل آغوش ترا در التجا دارم
به حال زار " تنها " از فضل عطف توجه کن
که من یک آشنای توستم چشم ترا دارم
۴:۳۸ دقیقه عصر جمعه۲۸ قوس ۱۳۷۶ کارته سه کابل
دل زارم هوای یک نظر انداختن دارد
غم از امید های جلوۀ پرداختن دارد
جمال آراست چشمت یک نظر با چشم تنها کن
که یاد دیده بازی های از دل باختن دارد
۴:۲۵ عصر یکشنبه موتر مامورین مسیر راه خیرخانه۱۶ اسد ۱۳۸۷
منم ایزد که خلق نار کردم
خلیلم را شرر گلزار کردم
وجود خویشتن را آشکارا
به عشق احمد مختار کردم
به یک کُن از عدم در صحن هستی
هزاران عالمی در کار کردم
یکی را شمس کوی خویش گفتم
یکی را آفریدم تار کردم
جدا از مردمان محبوب من شو
که از غفلت ترا بیدار کردم
به باطن بنده یی ، اهل سلامت
چه گر ظاهر ترا بیمار کردم
ترا تا ناز بخشم از حبیبی
حقیر دیدۀ اغیار کردم
ولی از مهربانی آشنای
دو چشم ساقی خمار کردم
به کیش او درآ و شوق می کن
که او را از برایت یار کردم
لقا بخشیدم و چشم سرت را
مثال پردۀ اسرار کردم
عزیز دیده ات هر کس که گردد
رۀ خود را به او هموار کردم
به قرب عزتش دادم سکویی
دلش پر فیض و پر انوار کردم
و گر آزرده سازد خاطرت را
دو عالم را بر او دشوار کردم
دگر نومید از من بر نگردی
که بر تو رحمت بسیار کردم
به چشم کیمیای خود دلت را
اجابت خانۀ دربار کردم
ملامت نیستی " تنها " حقیقت
ترا دیوانۀ دیدار کردم
قبل از ظهر روز جمعه ۴ ثور ۱۳۷۷ کارته سه کابل
من زمانی نالۀ شبگیر دیگر داشتم
و ز فیوضش دیدۀ تنویر دیگر داشتم
در خیالم بهر خود تصویر دیگر داشتم
دیده وا کردم ولی تقدیر دیگر داشتم
غافل از قسمت پدر را دوست می پنداشتم
شوق حق کردم و دیدم پیر دیگر داشتم
رفت مادر از برم دریافتم تنها شدم
دیدم آغوش خدا را میر دیگر داشتم
دل به حسنش دادم و دیدم کمال عشق را
در میان سینه قلب چیر دیگر داشتم
تا لقا دیدم به خود گفتم که بی غم می شوم
غم فزونتر شد و من تعبیر دیگر داشتم
تا ز آغوش تو راحت خواستم کم یافتم
از نوازش در برت تفسیر دیگر داشتم
زلف گفتم عاشقی تعبیر تار موی کرد
من خیال رشتۀ زنجیر دیگر داشتم
گفتمش دنیا به کام من شود دلدار گفت
من به عقبا بخشی ات تدبیر دیگر داشتم
هرچه کردم از گنه عاری شوم " تنها " نشد
من بنام بنده گی تقصیر دیگر داشتم
شام جمعه یازدهم اسد ۱۳۸۷ باغ کلکان –کابل
يار من گرچه تو اوصاف بهاري داري
ليک کوته گذر ی خوي فراري داري
مي گريزي زمن و من عجب از اين دارم
که تو از روي چه پس گله گذاري داري
۸:۴۷ صبح روز دهم اسد ۱۳۸۷ دفتر کار دارالامان کابل